هالیوودیسم؛ نگاهی به صنعت هالیوود

امروزه باید به هالیوود نه به عنوان یک سینما و هنر، بلکه به عنوان یک صنعت که به شکل دهی جامعه و تمدن سازی می پردازد، توجه کرد. با توجه به اینکه این صنعت توانسته است نقش به سزایی در سبک زندگی جوامع مختلف به خصوص جوامع جهان سوم بگذارد به بررسی اجمالی رویکردها و اهداف فیلمهای هالیوود از سال 1945 تا امروز خواهیم پرداخت. به خصوص که به این مورد بسیار کم پرداخته شده است و اگر هم پرداخته شده است ناقص و گاهی هم هم غلط به ماجرا نگریسته اند.

شکل دهی به جامعه، جامعه سازی و تمدن سازی نیاز به طراحی دارد. هر گاه شما بخواهید بنایی را بسازی نیاز به طرحی دارید. جامعه و تمدن سازی هم مبتنی بر طرحی صورت می گیرد. امروزه عنصر اصلی انتقال این طرح سریال ها و در لایه محدودتر فیلمهای سینمایی است. در واقع دوره ای که فیلسوفان بنشینند و برای طراحی جوامع کتاب فلسفی بنویسند به پایان رسیده و امروزه ماهیت رفتار فیلسوفان ماهیت رفتار یک کارگردان، سناریست، تهیه کننده یا هنرپیشه است. در واقع پیشقراولان طرح برای ایجاد دنیای جامعه تمدنی، هنرمندان در حوزه هنر سینما هستند. تأثیر این سریال ها و در لایه بعد فیلمهای سینمایی در تمدن سازی بسیار مهم است. به عبارت دیگر فیلسوفان ، جامعه شناسان و استراتژیست امروز دوربین به دست می گیرد و تصویر جامعه اش را می سازد و شبیه سازی و ارائه می کند. اما دوره اخیر دوره ای است که بازیگر اصلی در این زمینه هالیوود است. هالیوود تا به امروز سه چهار دوره را طی کرد تا نقش خود را به عنوان پیش قراول تمدن آمریکا و تمدن امروز بشری ایفا کند.

دوره او از 1990 تا 1945 دوره 45 ساله موسوم به «جنگ سرد» است. هالیوود در این دوره نقش بسیار بی بدیلی داشت. چند کار اصلی را می بایست انجام داد؛ اولین کاری که می بایست صورت گیرد این بود که تقابل جهان دو قطبی را که بین شوروی و آمریکا شکل گرفته بود، نشان دهد. اولین مسئله در این تقابل نشان دادن این تصویر است که آن سوی دیوارِ قرمز و پرده آهنین (نماد شوروی سابق) ، دشمن شوروی به نام کمونیسم وجود دارد.آن دوره از دهه 1960 ، سلسله فیلمهایی تحت عنوان «جمیز باند» ساخته شد که تا پس از فروپاشی شوروی ادامه یافت. دوره مجموعه فیلم های جیمزباند بیش از سی سال بوده ، درست است که ذات کار انگلیسی بود و هنرپیشه ها عمدتا انگلیسی و ایرلندی بودند، اما سرمایه گذار اصلی آن هالیوود بود، هالیوود تقابل بین شرق و غرب را در این دسته فیلم ها نشان می داد.

در دوره جنگ سرد و بعد از آن عصر سیطره دستگاه های اطلاعاتی و عصری است که عناصری به نام دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی با اشراف اطلاعاتی بر صحنه برای جامعه خود امنیت ملی را رقم می زنند. به همین دلیل است که در همه جوامع مهمترین شورا، شورای عالی امنیت ملی است. امروز هم شما سریال هایی مثل سریال 24 و Alias  یا مواردی هم چون Unit را می بینید که در این سریال ها نشان داده می شود برای برقراری امنیت نیاز به اشراف اطلاعاتی بر جامعه و حتی سایر جوامع دیگر است.

چند سال گذشته آمریکایی ها فیلمی ساختند که «میکی رورک» هنرپیشه معروفشان بازیگر آن بود. شبیه همان سری فیلمهای راکی بود که سیلوستراستالونه بازی می کرد. در این فیلم که «کشتی گیر» نام داشت، یک سو میکی رورک و سوی دیگر کسی بود که نماد ایران و در رینگ کشتی کج دو بنده اش پرچم ایران و روی آن «الله» و نام آن فرد «آیت الله» بود. در لحظه آخر هم وقتی میکی رورک او را شکست می دهد پرچم ایران را بر می دارد و میله پرچم را روی گردن آن شخص می اندازد و او را می کشد و پرچم را با زانویش می شکند و پرت می کند. پس اولین مسئولیت و مأموریت هالیوود در دوره جنگ سرد تبیین تقابل دو قطب شرق و غرب و شرور نشان دادن شرق بود.

دومین مأموریت هالیوود ابرقدرت نشان دادن آمریکا بود. اینکه دوره انگلیس به عنوان یک ابرقدرت تمام شد. در جنگ جهانی دوم تضعیف شد و تک تک کشورهای مستعمره اش را از دست داد. آخرین و جزو شاخص ترین مستعمره اش هند بود که آن را در سال 1949 از دست داد. می بینیم که در این مرحله می بایست ابرقدرتی به نام آمریکا شکل بگیرد. برای القای اینکه آمریکا ابرقدرت است، کارتونی به نام «سوپرمن» ساخته شد، یعنی القای اینکه تک تک این جامعه «ابرانسان اند» و حالا می توان القا کرد که همه این جامعه ابر قدرت است.

آنچه که شما در لباس سوپرمن می بینید، پرچم آمریکا یعنی دو رنگ اصلی قرمز و آبی است.سوپرمن اصرار حزب دموکرات آمریکا در این باره بود. البته جمهوریخواهان بیکار ننشستند و شخصیت دیگری به نام «اسپایدرمن» را دنبال و رنگ یکسره قرمز حزب خود را بر این شخصیت پوشاندند. دو دوره ی ریاست جمهوری آقای بوش که نماینده حزب جمهوریخواه ها بود دیدیم که مجموعه جدید سه گانه اسپایدرمن ساخته شد ، یعنی روندی که بایستی انسانی کمک کند و دیگران را سامان و سمت و سو دهد، این مسیر هم شکل گرفت.

کار اصلی این دو شخصیت یعنی کاراکتر اصلی حزب دموکرات، سوپرمن و کاراکتر اصلی حزب جمهوریخواه، اسپایدرمن، این است که ابرقدرتی آمریکا را اثبات کنند. اسپایدرمن و سوپرمن هر دو در زندگی شخصی شان افراد دست و پا چلفتی هستند. یعنی هم اسپایدرمن یک جوان دانشجوی ساده است و هم سوپرمن که گوینده خبر رایدیو و تلویزیون است، آدم بسیار ضعیفی است. ولی وقتی لباسشان را عوض میکنند تبدیل به یک قهرمان می شوند. القا این است که این ها در زندگی شخصی شان از این قدرت و توان استفاده نمی کنند ، فقط هنگامی که می خواهند به دیگران کمک کنند به چنین نیرو، انرژی و توانی می رسند. این دومین کارکرد هالیوود در جنگ سرد بود.

سومین حوزه، حوزه ماچوئیسم است. ماچوئیسم واکنش هالیوود به چه گوارا بود. ده های 50 ، 60  و 70 میلادی دهه جنبش های چریکی در جهان بود و کشورهایی که تحت سلطه انگلیس، فرانسه و آمریکا بودند انقلاب می کردند و از چنگ استعمار آن ها نجات می یافتند. تصویر بسیار تأثیرگذاری از چه گوارا در جهان منتشر شده بود و او الهام بخش همه نوجوانان و جوانان جهان بود.

به صورت کلی رهبران چریکی و انقلابی چند نکته دارند؛ خوش سیما بودند، خوب سخنرانی می کردند و ژست هایی که در ایجاد و القای روحیه سلحشوری تأثیر داشت. این قابلیت را در فیلدکاسترو، نلسون ماندلا و چه گوارا میتوان دید. امروز هم این را در مورد شخصی چون سید حسن نصرالله رهبر شیعیان لبنان و دبیر حزب الله می توان دید که این ویژگی ها مثل قدرت بالای او در سخنرانی و ایمان و باور بسیار راسخ او در جهت اعتقاداتش از او یک چهره جهانی ساخته است.

ماچوئیسم پیام هالیوود به جهان بود که شما به جای اینکه روح سلحشوری را در کسی چون چه گوارا ببینید، ما برای شما ماچو تربیت می کنیم. افرادی را تربیت می کنیم که عضله های قوی، سینه های ستبر و گردنهای عضلانی داشته باشند تا شما روحیه سلحشوری را از این ها بگیرید. اولین ماچوی دست پرورده هالیوود، سیلوستراستالونه در فیلم معروف «رمبو» بود. سری بعدی «کبری» بود که ساخته شد. در این فیلم این القا می شدکه یک کماندو پس از سقوط از هلی کوپتر عضلات ستبرش زخمی می شود و با این حال در حالیکه دستش پاره شده است، خود زخمش را بخیه می کند! این الهام بخشی در ماچوئیسمی که هالیوود در جنگ سرد صورت داد در اواخر دوره جنگ سرد توسط آرنولدشوارتزینگر به اوج خود رسید. کارهای شاخصی که می بینید در این دوره انجام می شود، مثل پارادیتور و ترمیناتور و آن فضاهای ویژه است که در این فیلم ها ایجاد می شود.

اگر روزی می دید که روی کلاسور نوجوان ها در دبیرستان ها و در اتاق و استراحت دانشجوها یا در خوابگاه ها عکس چه گوارا به عنوان یک شخصیت انقلابی رهایی بخش زده می شد، حالا آن جای خود را به عکس آرلوند شوارتزینگر و سیلوستراستالونه داده است. پس تا اینجا یعنی دوره جنگ سرد، هالیوود سه هدف را دنبال می کرد؛ اول معرفی آمریکا به عنوان ابرقدرت و تنها قدرت نجات دهنده دنیا، دوم ایجاد نفرت در جهان دو قطبی از آنچه که شرق و کمونیسم نامیده می شود و سوم بسط ماچوئیسم حرکتی بود که استمرار یافت.

با فروپاشی شوروی در سال 1961 تا سال 2001 دهه ای داریم، که دهه بعد از جنگ سرد یا دهه «پساجنگ» سوم نامیده می شود. استراتژیست های غربی معتقدند بلافاصله باپایان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی سوم به مدت 45 سال شروع شد و در آن 80 جنگ بزرگ و کوچک رخ داد که یکی از آن ها جنگ ویتنام، یکی جنگ کره، یکی جنگ ایران و عراق در آن هشت سال بود. تعداد تلفات این جنگ (جنگ جهانی سوم) به مراتب بیش از جنگ جهانی دوم بوده و 45 سال هم طول کشیده است. تقابل سنگینی ایجاد شد و در دنیا کشور چند کشور تکه تکه و به دو قسمت تقسیم شدند؛ کره شمالی و جنوبی، ویتنام شمالی و جنوبی، آلمان شرقی و غربی.

پایان این دوره را بعد از جنگ سوم جهانی می دانند. حالا هالیوود باید چند کار متفاوت انجام می داد؛ اولی تشریع نظام نوین جهانی بود. پیام نظم نوین جهانی را می بایست یک سرباز جهانی ارائه می کرد. همان زمان در بیش از 70 فیلم قهرمانی تحت عنوان «سرباز جهانی» (Universal Soldier) یا (Global Soldier) ساخته شد. سرباز جهانی را ژان کلود وندوم بازی می کرد. وقتی قسمت اول آن به بازار آمد، همه تحلیل گران آن را تبلیغاتی حرفه ای از سوی هالیوود قلمداد کردند که در این تبلیغات می رفت تا آمریکا خود را به عنوان تنها ژاندارم جهان معرفی کند. البته در آن دوره ژان کلود وندوم دو قسمت دیگر از فیلم سرباز جهانی را در تشریع نظم نوین جهانی ساخت. دومین سری این حوزه، سری نیروهای دلتا (Delta Force) بود.

آمریکایی ها واحد ویژه ای به نام نیروی دلتا دارند. «جک نوریس» بازیگر اصلی این فیلم در قسمت اول و دوم بود. بعد بازیگران دیگری آن را ارائه دادند. نقشی که جک نوریس در سری اول آن را ایفا کرد، زمینه مشروعیت بخشیدن به دخالت آمریکا در نقاط مختلف جها بود. این بخش از کارکرد هالیوود در دوره بعد از جنگ سرد یا پساجنگ بود. وظیفه دوم هالیوود در دوره پساجنگ جستجوی دشمن جدید بود. چون حالا کمونیسم و شوروی پاشیده بود، باید دشمنی دست و پا می شد. در اینجا تروریسم خود را به صورت جدی نشان داد. شاخص ترین فیلمی که در این زمینه ساخته شد فیلم Under Siege یا تحت محاصره بود که استیون سیگال در آن بازی میکرد. در این فیلم نبرد ناو میسوری در حال بازگشت از جنگ عراق است و در اقیانوس توسط چریک های کره شمالی ربوده و موشک های اتمی آن به سمت خاک آمریکا هدف گیری می شود. در اینجا استیون سیگال باعث رهایی این ناو می شود. این فیلم زمینه ای برای نشان دادن این موضوع بود که در آینده امریکا با تروریسم از چه نوعی مواجه خواهد بود و نگرانی ها در این زمینه بسط دهد. پس این دو هدف تشریح نظم نوین جهانی و جستجوی دشمن جدید، اهدافی بودند که در این ده سال از 1991 تا (یازده سپتامبر) 2001 تحقق یافت.

در یازده سپتامبر 2001 که برج های دو قلوی ورلدسنتر در شهر نیویورک منهدم شد گفتند که این کار القاعده است. الیاس کوهن از American Enterprise Institute و جیمز ولی رئیس پیشین سازمان C.I.A مقاله هایی نوشتند که طی آن اعلام کردند جنگ جهانی چهارم شروع شده است. در واقع جنگ جهانی دوم از 1939 تا 1945 و جنگ جهانی سوم از 1945 تا 1990 و جنگ جهانی چهارم جنگی است علیه اسلام.

ویلیام کوهن اعلام کرد که در جنگ جهانی چهارم با 22 کشور برخورد خواهند کرد. طبیعتاً طبق برآوردها اولی و دومی افغانستان و عراق، و لبنان، سوریه ، ایران و سودان نیز کشورهای بعدی بودند. شما همچنان این درگیری و چالش را می بینید . آن درگیری که شما در افغانستان، پاکستان و یمن و سوریه می بینید بخش هایی از همان طرح کلی جنگ جهانی چهارمی است که مد نظر بود. در اینجا می بایست هالیوود نقش خود را در تبیین این موضوع ایفا کند. از پنج هدفی که هالیوود از یازده سپتامبر به این سو دنبال کرده است، اولین کارکرد هالیوود در سینمای استراتژیک تبیین و ترسیم دشمن جدید است. این دشمن ایدئولوژی مشخصی دارد که اسلام است. در واقع تروریسم با ماهیت اسلامی است. این تبیین در قالب اسلام هراسی موضوعیت یافت. در حقیقت دومین هدف آن اسلام هراسی است که به آن Islamophobia می گویند. اگر کسی علیه یهود چیزی بگوید به او Antijudaism یعنی ضد یهود گفته می شود، ولی اگر کسی علیه اسلام باشد به آن اسلام ستیزی نمیگویند، بلکه اسلام هراسی می گویند. به این معنا که پدیده هراسناکی به نام اسلام وجود دارد و چنین تأثیری را میگذارد. پس هدف دوم تبلیغ تروریسم اسلامی است. معرفی صحنه تمدنی سومین کارکرد هالیوود بود که معرفی صحنه تمدنی را در فیلمهایی همچون اسکندر و 300 و … می توانیم ببینیم. آنها در سریالهای دیگری هم چون 24 و Alias و Unit و Homeland که فیلمهایی هستند برای نشان دادن تروریسم اسلامی یک حرف فلسفی را همیشه از زبان کاراکتر اصلی فیلم میشنویم که می گوید: « قبول دارم که همه مسلمانان تروریسم نیستند، اما همه تروریست ها مسلمانند» که متاسفانه این سخن القاکننده هراسناکی اسلام به سایر جهان است.

کار چهارمی که هالیوود در این دوره انجام داده مواجه با دین و عالم ماورا به ویژه] از طریق القای خرافه و جادو بوده است. مشخصاً هری پاتر، نارنیا و … ضمن اینکه وارد فیلمی ترنس مدرن می شویم مثل کنستانتین، دروازه نهم ساخته پولانسکی، وکیل مدافع شیطان و مجموعه ای از این دست فیلمها آثاری است که به طور مشخص یک هدف جدی را دنبال می کنند. این هدف مواجهه با دین، خلق ماورایی جعلی و ایجاد تأثیر مورد نظر است. در تیرماه سال 1368 کلیسای کاتولیک رم بعد از فراخوانی که از همه کشیش های ارشد کاتولیک در سراسر جهان در شهر مکزیکوسیتی به عمل آورد یک بیانیه را منتشر کرد که این بیانیه در همه رسانه های دنیا منعکس شد. حرف اصلی بیانیه رسمی کاتولیک این بود که عامل اساسی زمینه بسط شیطان پرستی در دهه گذشته هری پاتر بوده است. در واقع هری پاتر در بسط غیبی جعلی و اصالت خرافه و جادو تأثیر داشته است. امروزه در آموزش و پرورش آمریکا متنی است که بیش از همه جمهوریخواه ها به دنبال آن هستند ولی دموکرات ها به نارنیا توجه میکنند. مجموعه فیلم های نارنیا به عنوان یک ادبیات استراتژیک ماهیت شیطان پرستی دارد. لوسیفر در این سلسله فیلمها همان شیطان موعودی است که روزی می آید. اینها یک دمون دارند که شیطان نخستین است. یک ستین دارند که لفظ عبری عام شیطان است. شرارت را برای ایول قائلند و در نهایت مفهومی به نام لوسیفر را شیطانی می دانند که می آید. شما لوسیفر را در فیلم سینمایی کنستانتین می بینید که در انتهای فیلم از بالا به پایین می آید و زمان متوقف می شود. یعنی همان شیطان زمان است. در مجموعه نارنیا آن دختر بچه کوچک لوسی نام دارد. و راه را به سرزمین یخ ها باز می کند. لوسیفر است که بقیه را هدایت می کند. فضای ترسیم شده در این گونه فیلم ها کاملا ضد دینی و نفی عالم ماوراست. و اصالت خرافه و جادو را دارد.

پنجمین کاری که هالیوود در این دوره انجام داده است معرفی و القای سبک زندگی آمریکایی است. امروزه دوره ایی است که دیگر ایدئولوژی ها را به سایر ملت ها نمی دهند. چون روشنفکرهایشان به دنبال بحث های ایدئولوژیک می روند و عوام جامعه به دنبال کار دیگری می روند. بهتر است به جای اینکه در هر جامعه روشنفکر پروری کنیم، مستقیما با خود مردم صحب می کنیم و به آنها مفهومی به نام سبک زندگی بدهیم، در حقیقت میوه ی آن تفکر را به آن ها بدهیم.

An American way of life یا American lifestyle به معنی شیوه زندگی آمریکایی، گزاره هایی است که روح حاکم بر آن در سری فیلمهای طنز امریکن پای و سریالهای زنان سرسخت و kylexy ارائه کرده اند. سبک زندگی که آنها در این فیلم ها ارائه کرده اند متاسفانه مبتنی بر هوا و هوس های نفسانی و غرایز شهوانی و صفات پست و دانی انسان می باشد و به آن دنیای انسان به هیچ وجه توجه نکرده اند در یک کلمه سبک زندگی که آن ها ارائه کرده اند کاملا مقابل دین میباشد. پس این پنج هدف: 1- تبیین و ترسیم دشمن جدید یعنی اسلام 2- مطرح کردن اسلام هراسی یا اسلامو فوبیا 3- معرفی تقابل تمدنی 4- مواجه با دین و عالم ماورا 5- معرفی و القای سبک زندگی امریکایی به عنوان تنها راه و روش زندگی بشر امروز ، اهدافی است که هالیوود در حوزه سینمای استراتژیک از واقعه 11 سپتامبر تا به امروز دنبال کرده است.

پس فهمیدیم که عدم تحلیل درست از وقایع استراتژیک سبب می شود که گمان کنیم سریال، فیلم سینمایی، کارتون، انیمیشن و بازی کامپیوتری و.. صرفا گزاره هایی برای تفریح است. اما ما در این مقاله نشان دادیم که هالیوود و تلویزیون آمریکا در حال یک جامعه سازی حرفه ای در سایر کشورهای جهان است و ما باید آگاه باشیم و به مقابله با آن بپردازیم.

معاونت تحلیل و بررسی پایگاه بسیج دانشجویی جاوید الاثر متوسلیان

درباره‌ی سردبیر

همچنین ببینید

ثبت نام اردوی دانشجویی راهیان نور ۱۳۹۸

ثبت نام اردوی دانشجویی راهیان نور ۱۳۹۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *